۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

در تماشاخانه دنیا


صحنه های زشت و زیبا در تماشاخانه دنیا فراوان است.
چهره آرای جهان نقش آفرین عشق و مرگ صحنه ها را کارگردان است.
عشق هستی بخش روح کائنات.
مرگ سازمان ساز قانون حیات.
با نسیم صبحگاهی پرده بالا می رود:
بال خونین کبوتر، زیر چنگال عقاب!
بر رخ گل بوسه های آفتاب!
گردن آهو به دندان پلنگ!
بازی پروانه ها ، در سوسنستانی سراسر عطر و رنگ.
خشم دریا، موج کوبنده ، بلای مرگبار، نوشداروی زلال آب پای کشتزار!
لرزه ای سنگین بر اندام زمین ، غارت جان هزاران نازنین.
ساغر افشانی کند خورشید تاک ، بوی جان باز آورد از جسم خاک...!
آنچه قانون حیات است و دوام کائنات ، گر سراپا نوش و نیش ، ناگزیر، من سر تسلیم می آرم به پیش.
آنچه ویران می کند روح مرا بی رحمی انسان به انسان است!
صحنه های تیره تاریخ را ،هر بار ، دیدگانم درنوردیده است؛ با بغضی گران در اشک غلتیده است.
گرچه می خوانم: مسیحا را کسی با میخ ، روی دار کوبیده است!
گرچه از دژخیم او بی رحم تر هم ، دیده ناباورم دیده ست؛ گرچه صدها ،صد هزاران آدمی را کوره های شوم انسان سوز بلعیده است؛ باز ، حتی کشتن یک مرغ ،با دست بشر ،در باورم آسان نگنجیده است!
دیگر این بیداد ،کار صحنه آرا نیست.
حکم قانون حیات و کار دنیا نیست.
پهنه این صحنه را ،زشتی چنان در خود فرو برده ،که دیگر بازی پروانه ها هم ،هیچ زیبا نیست!
بال خونین کبوتر، زیر چنگال عقاب گردن آهو به دندان پلنگ!
خشم دریا،زلزله ،هر چه طاقت سوز آید در نظر:
چهره انسان محروم از عدالت ، دادخواه بی گناه ،هست طاقت سوز تر.
تا فرو افتادن این پرده ،چشم جان من ،از تماشا رویگردان است...گریان است!
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر