دستم را با تمام نیرو در حلقم فرو می برم
و تلاش می کنم تا با انگشتانم راهی به سویت بیابم
آری به سوی تو ای توده نرم خاکستری
و آنگاه
حریصانه همچون جسمی که باکره ای را در آغوش می گیرد
در آغوش انگشتانم می گیرمت و
آنقدر می فشارمت
تا از هر روزنه ای این
بار سنگین امانت را خالی کنم
تا اینکه دیگر به خاطر تو
خلیفه کسی بر روی زمین نباشم.